یک سال گذشت. یعنی 365 روز و 365 شب. شبهایی که به بی خوای گذشت و روزهایی که ثانیه به ثانیه غرق یادش بودیم...یک ساله که صدای قشنگش رو نمی شنویم و عطر تنش تو فضای خونه نیست.یک ساله که بی پناه شدیم و معنای واقعی دلتنگی رو درک کردیم...یک ساله که شماره اش هنوز توی گوشیمه و هر روز بهش خیره میشم و نمی تونم تماس بگیرم چون دیگه کسی نیست جواب بده: جانم دخترم. جانم جوجوی
بابا...بابا یک سال از آخرین پیامی که بهت دادم و هیچ وقت نخوندی گذشت...ما چجوری بدون تو زندگی می کنیم؟ همه گفتن خدا بهتون صبر بده و ما چاره ای جز صبر نداشتیم و نداریم.ولی حتی ذره ای از غم و درد نبود تو کم نشد که هیچ، لحظه به لحظه بیشتر هم شد.حالا یک ساله تنها ماْمن آرامشمون اومدن بر سر مزارته و بوسیدن عکسهات...ای کاش جهان دیگری هم وجود داشته باشه و باز هم تو بابای من باشی...ای کاش بشه باز هم تو رو دید و صدای زیبات رو شنید و در آغوشت گرفت... + نوشته شده در سه شنبه یکم آذر ۱۴۰۱ساعت 9:52  توسط ... | ساقی می...
ما را در سایت ساقی می دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: شنبه 12 آذر 1401 ساعت: 16:42